انتظارمقدم دلدار می باید کشید در وفاداری جفابسیارمی باید کشید
حاج حسین مظلوم برای ملاقات با معشوقش بی قراربود.قضایا وجریانات عجیب داشت.بیرون قم در جاده قم جمکران باغی داشت که در آنجا زندگی میکرد.عده ای ازبزرگان به دیدن ایشان می رفتند.خیلی آدم عجیبی بود.چنان عشق امام زمان به سرش زده بود که شب وروز گریه میکرد.به طوریکه طاقت وتحمل رااز دست داده بود.یک وقت فرمودند:دیدم طاقت ماندن در منزل را ندارم.سر به بیابان گذاشتم.
غم عشقت بیابون پرورم کرد هوای بخت بی بال وپرم کرد
به موگفتی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
می فرمود: رفتم به کوه خضر.شب بود.گریه میکردم.گفتم یا صاحب الزمان!آقا جان دیگر بس است بیا خودت رابه من نشان بده.مرتب گریه میکردم.یک وقت دیدم یک آقایی در میان ماه دارد صحبت میکند.گفتم:آقا جان،تورا به مادرت زهرا بیا پایین ببینم توکه هستی؟!
اگربالا نشسته ماه بوده وگرنه یوسفی درچاه بوده
حضرآمدند.ظاهرشدند.فهمیدم امام زمان(ع)است.در حالی که گریان بودم حضرت فرمودند:مظلوم!چه خبرت است که این قدر گریه میکنی؟از گریه توپنج تن به گریه درآمدند.ببینید او چقدر عاشق امام زمانش بود! این یعنی عشق واقعی......
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
چه قدر دلتنگتان هستم.شرمنده ام ازاین همه گناه وغفلت.ای کاش می توانستم این حرف ها را
در حضور خودتان بگویم.آن وقت دیگر نمیتوانستم حرف بزنم زیرا بغض گلویم راگرفته و سیل
اشک امانم را بریده بود.اصلا از شرمندگی وخجالت نمی توانستم به شما نگاه کنم.نکند من به
فرمایش قرآن:(یحسبون انهم یحسنون صنعا) باشم ودر جهل مرکب؟آقا شما برای ما دعا کن.
می دانم شما به احوال ما شیعیان آگاهیدوبرایمان دعا میکنیداما چرا این دل من از سنگ سختتر
است؟چرا لایق دیدار شما حتی در خواب نیستم؟چه جمعه هایی که در جمکران از سوز عشق
شما ناله وندبه کردم اما نیامدی........
